۱) شخسی را به جهنم بردند در راه برمیگشت و به عقب خیره می شد ناگهان خدا فرمود:

او را به بهشت ببرید فرشتگان پرسیدن چرا ؟؟؟........

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد او امید به بخشش داشت (خدا جونم خیلی دوست دارم )

۲) اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر ارزوهایش دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده اماده

بود اسب سفید را هم زین کرده بود وقتی سوار شد مادرش گفت: سکه را که انداختم را می افتد .

 ۳)حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای ! گفت :یا باد است یا خراب است یا افسانه ای

گفتش: احوال عمرم را بگو تا عمر چیست ؟ گفت: یا برق است یا شمع است یا پروانه ای!

گفتمش: آنکه میبنی بر او دل بسته اند

گفت :یا کورند یا مستند یا دیوانه