<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>متن های جالب</title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 22 Dec 2014 09:06:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بیمارستان روانی</title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/75</link>
<description>برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏ ‎ های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏دارند وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ‎ ‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‏ ‎ وگو می‏ ‎ کردند. بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‏ ‎ روم روی نیمکت دیگری می‏ ‎ نشینم که شما راحت‏ ‎ تر</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2014 09:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>ﻭﺻﯿﺖ </title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/74</link>
<description>ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ. 1.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭش. 2.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ . 3.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ !ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﺑﻪﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ.ﺑﻌﺪ</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2014 12:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/74</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشید تمامی دوستان فقط یه داستان کوتاه است برای خنده </title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/73</link>
<description>سه تا رفيق اصفهوني و شيرازي و مشهدي با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا ميخورن و اول اصفهونيه ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم صندوقدار : کدوم بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي! اصفهونيه ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم خلاصه از اون اصرار از اين انکار که شيرازيه پا ميشه... و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ، منم شاهدم وقتي</description>
<pubDate>Tue, 19 Aug 2014 12:11:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>داستانی اموزنده</title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/72</link>
<description>دو مرد هر دو به شدت بیمار بودند در یک اتاق دو تخته در بیمارستان بستری بودند یکی دراین روی اتاق و دیگری در ان طرف اتاق یکی از آن دو اجازه داشت که روزی یک ساعت بعد از ظهر روی تخت به حالت نشسته در اید تا به تخلیه مایع از روده هایش کمک شود مرد دیگر باید در تمام اوقات به حالت خوابیده به پشت قرار می داشت آنها هر روز با هم صحبت می کردند در مورد خاطراتشان و یکی از ان ها که می توانست بنشیند کنار پنجره می توانست هر روز بعد ظهر مردی که کنار پنجره بود بنشیند و چیزهایی</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2014 05:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>جالبه </title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/71</link>
<description>فامیل دور: یه فامیل لیوان شیر بده میخوام بدم بچم عزیزم: باشه چشم، فقط شیرش کم چرب باشه یا پر چرب؟ فامیل دور: کم چرب باشه عزیزم: گرم باشه یا سرد؟ فامیل دور: سرد باشه! عزیزم: محلی باشه یا استریلیزه؟ فامیل دور: استریلیزه! عزیزم: الان میارم! ... راستی تو لیوان باشه یا پاکت خود شیر رو بیارم؟ فامیل دور: تو لیوان باشه! عزیزم: لیوانش استیل باشه یا شیشه ای؟ فامیل دور: شیشه ای باشه! عزیزم: لیوان شیشه ای پاچه گشاد باشه یا راسته باشه؟ فامیل دور: راسته باشه! عزیزم:</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2014 05:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/71</guid>
</item>
<item>
<title>داستانی اموزنده</title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/70</link>
<description>&gt; صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود &gt; با خودش گفت: &gt; &quot;هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! &quot; و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! &gt; &gt; &gt; فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود &gt;&quot; هیییم! امروز فرق &gt; وسط باز میکنم&quot; این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت &gt;... &gt; پس فردای اون روز &gt; تنها یک تار مو رو سرش بود &gt;&quot;اوکی امروز دم اسبی میبندم&quot; همین کار رو کرد و &gt; خیلی بهش میومد ! &gt; &gt; روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود !!! &gt; فریاد زد</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2014 10:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>اول به من جواب بدین </title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/69</link>
<description>به نظرت سال ۹۳ چه اتفاقی برات می افته ؟ از ۱تا ۱۰ یک عدد بگو تا جوابو واست بفرستم عجله کن سلام دوستان عزیزجواب لطفا به من بگین براتون درست اومده یا نه؟ ۱) پر از شادی ۷)بچه دار ۲) مسافرت زیاد ۸)تغییری نمی کنی ۳)ازدواج ۹) پر از پول ۴) موفقیت کاری ۱۰) تنهایی ۵)با عشققم ۶) پر از سورپرایز</description>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2014 05:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>خبره تازه </title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/68</link>
<description>در ادامه تیمی از کارآگاهان در محل جنایت حاضر شده و در جریان بررسی ها متوجهه شدن قربانیان مرد 65 ساله و همسر 61 ساله او هستند که با ضربه های چاقو به قتل رسیده اند رییس پلیس آگاهی استان مازندران خاطرنشان کرد: با کشف این سرنخ ها تحقیقات از مرد جوان آغاز و او سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت: پدرم چندین مغازه را به نام من کرده بود و عواید اجاره این مغازه ه به حساب من واریز می شد. او در سند محضری تاکید کرده بود این مغازه ها پس از مرگ او و مادرم به من برسد به</description>
<pubDate>Sat, 29 Mar 2014 09:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>ساده که باشي ...</title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/67</link>
<description>ساده که میشوی همه چیز خوب میشه خودت غمت مشکلت غصه ات هوای شهرت آدمهای اطرافت حتی دشمنت یک آدم ساده که باشی برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست که قیمت تویوتا لندکروز چند است فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد مهم نیست نیاوران کجاست شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه کدام حوالی اند رستوران چینی ها گرانترین غذایش چیست ساده که باشی همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود همیشه لبخند بر لب داری بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره</description>
<pubDate>Fri, 14 Feb 2014 16:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>داستان  اموزنده حتما بخونید </title>
<link>https://saharberelian250.blogfa.com/post/66</link>
<description>پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان</description>
<pubDate>Sat, 18 Jan 2014 15:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saharberelian250</dc:creator>
<guid>saharberelian250.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
</channel>
</rss>
