X
تبلیغات
متن های جالب

متن های جالب

اول به من جواب بدین

به نظرت سال ۹۳ چه اتفاقی برات می افته ؟ از ۱تا ۱۰ یک عدد بگو تا جوابو واست بفرستم  عجله کن

 

 

سلام دوستان عزیزجواب لطفا به من بگین براتون درست اومده یا نه؟

 

۱) پر از شادی                                         ۷)بچه دار

۲) مسافرت زیاد                                       ۸)تغییری نمی کنی

۳)ازدواج                                                  ۹) پر از پول

۴) موفقیت کاری                                       ۱۰) تنهایی

۵)با عشققم

۶) پر از سورپرایز 

 

         

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 8:36 ] [ ] [ ]


خبره تازه

 

در ادامه تیمی از کارآگاهان در محل جنایت حاضر شده و در جریان بررسی ها متوجهه شدن قربانیان مرد 65 ساله و همسر 61 ساله او هستند که با ضربه های چاقو به قتل رسیده اند

رییس پلیس آگاهی استان مازندران خاطرنشان کرد: با کشف این سرنخ ها تحقیقات از مرد جوان آغاز و او سرانجام لب به اعتراف گشود و گفت: پدرم چندین مغازه را به نام من کرده بود و عواید اجاره این مغازه ه به حساب من واریز می شد. او در سند محضری تاکید کرده بود این مغازه ها پس از مرگ او و مادرم به من برسد به همین خاطر با همسرم تصمیم گرفتیم پدر و مادرم را بکشیم تا زودتر به ارثیه خود برسم. روز حادثه به بهانه عیادت به خانه پدر و مادرم رفته و دست و پای آنها را با چسب بستیم بعد هم با همدستی همسرم آنها را با ضربات چاقو به قتل رساندیم.

 

[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 13:7 ] [ ] [ ]


ساده که باشي ...

 

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشه

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

رستوران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی

همین که بدانی بربری و لواش چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای چینی نیست

آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست داری که

بوی ناب آدم میدهند

 

 

[ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ] [ 19:56 ] [ ] [ ]


داستان اموزنده حتما بخونید

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل

 خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک

 سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار

 میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی

 دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک

 لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.

 برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و

 آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ.

 مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می

 دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از

 شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک

 خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به

 خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده

 بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی

 گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری

 منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن

 فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید،

 برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت.

 مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای

 نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با

بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز

 صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت

 صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به

چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا

 دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی

 برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش

یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست

 بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد

 

[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 19:19 ] [ ] [ ]


جالبه

 

روزی مریده ای طناز بنزد شیخ آمد و گفت: یا شیخ، من از نعمت داشتن

 برادر و پدر محرومم، و در دنیا مادری دارم که ثروت هنگفت پدرم به وی

 رسیده و چون بیمار است بزودی دار فانی را وداع گفته و تمام مال و مکنت

 وی به من میرسد، آیا حاضری همسر من گردی تا از ثروت به ارث رسیده

 من بهره مند گردی ؟؟

شیخ اندکی خشتک خویش بخاراند و فرمود: نوچ ، همسر شما نمیشوم ...

مریده زیر لب گفت : ایییشششش اکبیری منو بگو میخواستم آدم فرضت کنم

 و به خشم محضر شیخ را ترک بگفت و بسوی منزل راهی شد و چون

 به منزل رسید شیخ را بدید که با مادرش مزدوج شده و بسمت پدرش درآمده

 تا هم ارث مادر را کسب نماید و هم از لایحه دولت مبنی بر ازدواج با

فرزند خوانده درآینده بهرمند گردد

[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 12:39 ] [ ] [ ]


سوال شرعی ( داستان)

سوال شرعی         

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت علمای محترم

در یک روز کاری ساعت 7صبح میخواستم اتومبیلم را از پارکینگ بیرون بیاورم.

دیدم ماشینی جلوی درب منزل راه را بر من بسته..

در همین لحظه یک نفر به کمکم آمد و با راهنمایی او و 19بار عقب و جلو کردن

 ماشین را از پارکینگ خارج کردم .واز آنجا که خسته اش کرده بودم

 در راه خدا 5هزار تومن  به او دادم مشکل اینجاست.حال که خواستم حرکت کنم ،

اون فردی که کمک میکرد سوار همان ماشینی که راه را بر من بسته بود شد و حرکت کرد.

از نظر شرعی کشتن این شخص جایز میباشد یا خیر؟!!!!

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 10:49 ] [ ] [ ]


چه کسی آل ................دارد ؟


چمدانش را بسته بودم.  

با خانه سالمندان هم،  هماهنگ شده بود يک ساک هم داشت با يک قرآن کوچک،

کمي نان روغني، آبنات قيچي و کشمش چيزهايي شيرين، براي شروع  آشنايي

گفت: مادر جون، من که چيز زيادي نميخورم يک گوشه هم که نشستم

نميشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ  ميشه !

گفتم: مادر من، دير ميشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرند

گفت: کيا منتظرند ؟ اونا که اصلا  منو نميشناسند ! و ادامه داد:

آخه اونجا مادرجون، آدم دق ميکنه ها، من که اينجا  به کسي کار ندارم.

اصلا، اوم، ديگه حرف نمي زنم. خوبه ؟ حالا ميشه بمونم ؟

گفتم: آخه مادر من، شما داري آلزايمر مي گيري! همه چيزو فراموش مي کني.

گفت: مادر جون، اين چيزي که اسمش  سخته رو من گرفتم، قبول  تو چي ؟

تو چرا همه چيزو فراموش کردي دخترکم؟!

خجالت کشيدم، حقيقت داشت، همه  کودکي و جواني ام

و تمام عشق و مهري را که نثارم کرده  بود، فراموش کرده بودم .

اون بخشي از هويت و ريشه و هستي ام  بود،

و راست مي گفت، من همه را فراموش کرده ام .

زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمي رويم

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب هاي چروکيده  و نگاه مهربانش را نداشتم،

گفت: بخور مادر جون، خسته شدي هي ساک را  بستي و بازکردي

دست هاي چروکيدشو بوسيدم و گفتم:

مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش كن

اشکش را با گوشه رو سري اش پاک کردو گفت:

چي رو ببخشم مادر، من که  چيزي يادم نمي ياد

يعني شايد فراموش ميکنم ! گفتي چي  گرفتم ؟ آل چي

زير لب ميگفت: من که ندارم ولي گاهي  چه نعمتيه اين آلزايمر!!
[ جمعه هشتم آذر 1392 ] [ 18:25 ] [ ] [ ]


کدامین بهتر است: خانۀ سالمندان یا کشتی تفریحی مسافربری

کدامین بهتر است: خانۀ سالمندان یا کشتی تفریحی مسافربری

حدود دو سال قبل من و همسرم در غرب مدیترانه سوار بر کشتی مسافربری پرنسس شدیم.

 موقع شام متوجّه خانم سالمندی شدیم که کنار نرده های پلکان در سالن اصلی غذاخوری نشسته بود. ضمناً متوجّه شدیم که کلّیه کارکنان، افسران کشتی، مستخدمین، پادوها و غیره به نظر میرسید که با این خانم خیلی آشنا هستند.  از مستخدمی که سر میز ما آمد پرسیدم که این بانو کیست و انتظار داشتم که مثلاً بگوید صاحب کشتی است؛ امّا او گفت که فقط میداند که در چهار سفر اخیر این کشتی پشت سر هم مسافر آن بوده است.

یک شب، موقعی که سالن غذاخوری را ترک میکردیم، نگاهمان در هم گره خورد و ایستادیم تا سلامی بکنیم.  بعد گپی با هم زدیم و من گفتم، "میدانم که شما در چهار سفر اخیر این کشتی مسافرش بوده اید." جواب داد، "کاملاً درست است." گفتم، "متوجّه نمی شوم." و او بدون درنگ جواب داد، "ارزانتر از خانۀ سالمندان است."

بعد توضیحات زیر را به گفتار پیشین خود افزود:

1-    انعام و پول چای که روزانه فقط ده دلار خواهد بود.

2-    اگر بتوانم یواش یواش خودم را به رستوران برسانم، یا اگر سرویس

داخل اطاق بتوانم داشته باشم، روزی ده وعده غذا می توانم بخورم

 3-    پرنسس دارای سه استخر شنا، اطاق آمادگی بدنی و ورزش،

 ماشین لباسشویی و خشک کن رایگان است و هر شب نمایش دارد.

4-    خمیردندان و تیغ مجّانی، صابون و شامپوی مجّانی دارند.

5-    با شما مثل مشتری رفتار می کنند نه مریض.

 6-    هر 7 یا 14 روز با افراد جدیدی آشنا خواهم شد.

7-    تلویزیون اگر خراب شود، یا لامپ برق نیاز به تعویض داشته باشد، 

 اصلاً مسأله ای نیست؛ آنها همه چیز را مرتّب میکنند؛

 8-    هر روز ملافه و حولۀ تمیز حاضر است و نیازی نیست از آنها تقاضا کنی.

9-    اگر در خانۀ سالمندان بیفتی و لگنت بشکند، تحت خدمات درمانی ویژۀ

سالمندان قرار میگیری؛ امّا اگر در پرنسس بیفتی و لگنت بشکند، برای

بقیه عمرت تو را در سوئیتی مستقر میکنند.

.پی نویس: فراموش نکنید که وقتی مردید، شما را از لبۀ کشتی به درون دریا می اندازند

 و مخارج کفن و دفن هم نخواهید داشت!

 
[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 20:30 ] [ ] [ ]


شیخ و مریدان

شیخ و مریدان

 

 

شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت؟

شيخ بيدرنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت

 برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم نمود و گفت: سالهاست که هيچ

خري بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند..... مريدان در حاليکه انگشت به

 دندان گرفته و لرزشي وجودشان را فرا گرفت گفتند يا شيخ ما را دليلي

عيان ساز تا جان فدا کنيم .....

شيخ گفت:در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم،

دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم... حالا او پورشه داره... من پوشه

... او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحاني... او عينک آفتابي من عينک

 ته استکاني... او بيمه زندگاني . من بيمه خدمات درماني...

او سکه و ارز...من سکته و قرض....

سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته

و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندي ....

[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 10:56 ] [ ] [ ]


اگر تونستی بخون

  

زير كرسي تو زمستون ميگفتن و بچه هارو ميذاشتن سر كار

“ انباردارا ارزن آمد گندم گونى نخود آمد ماش فرستاديم گندمش ده كه برنج آمد."

اولش يكم زور بزنين ببينين ميتونين بفهمين معني جمله رو،

بعدش داستان اين جمله رو بخونين در ادامه؛

.

.

.

.

" انباردارا: اي انباردار؛ ارزن آمد: اگر زنى‌ آمد؛ گندم گونى: كه گندم گون بود؛

نخود آمد: خودش نيامده؛ ماش فرستاديم: ما او را فرستاديم؛

گندمش ده: به او گندم بده؛ كه برنج آمد: كه با رنج و مشقت امد

[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 11:22 ] [ ] [ ]